X
تبلیغات
کلبه ی کوچک یه عاشق




                                       




    نويسندگان
 



        آثار تاريخي يك عاشق
 



    دوستان عاشق تنها
 



وضعيت من در ياهو
 



آمار وب
 



لوگو دوستان
 
 
 





 

هیچ چیز عذاب نمی دهد، جز اینکه همیشه دانسته خطا کردم

ندانسته آلوده شدم، نشناخته وابسته شدم، و نخواسته رانده شدم

چه خوش خیال است ، فاصله را میگویم ، به خیالش تو را از من دور کرده

نمیداند جای تو امن است ، اینجا در میان دل من . . .

 

 

با کسی‌ نباش که از بی‌ کسی‌ اش می‌‌نالد

با کسی‌ باش که در جمعِ کسان تو را می‌خواهد . . .

 

 

سوختن قصه ی شمع است ولی قسمت ماست / شاید این قصه ی تنهایی ما کار خداست

آنقدر سوخته ام با همه بی تقصیری / که جهنم نگزارد به تنم تاثیری . . .

 

 

تو رفته ای که بی من,تنها سفر کنی

من مانده ام که بی تو,شبها سحر کنم

تو رفته ای که عشق من از سر بدر کنی

من مانده ام که عشق تو را تاج سر کنم . . .

 

 

خدایا !

آخرش نفهمیدم اینجایی که هستم تقدیر من است یا تقصیر من . . .

 

 

در رویاهایت جایی برایم باز کن ،

جایی که عشق را بشود مثل بازی های کودکی باور کرد ،

خسته شدم از بی جایی . . .


 
 

[+] نوشته شده توسط فرشاد در 11:25 | |







 

تو را گم می کنم هر روز و پیدا می کنم هر شب

 

بدین سان خواب ها را با تو زیبا می کنم هر شب

 

                              تبی این کاه را چون کوه سنگین می کند آنگاه

 

                               چه آتش ها که در این کوه برپا می کنم هر شب


رفتی و ندیدی که چه محشر کردم

 

با اشک تمام کوچه را تر کردم

 

وقتی که شکست بغض تنهایی من

 

وابستگی ام را به تو باور کردم





طرح چشمان قشنگت در اتاقم نقش بسته

 

شعر می گویم به یادت در قفس غمگین و خسته

 

من چه تنها و غریبم بی تو در دریای هستی

 

ساحلم شو غرق گشتم بی تو در شبهای مستی





آنکه چشمان تو را این همه زیبا می کرد

 

کاش از روز ازل فکر دل ما می کرد

 

یا نمی داد به تو این همه زیبایی را

 

یا مرا در غم عشق تو شکیبا می کرد


 
 

[+] نوشته شده توسط فرشاد در 11:16 | |







 

درسکوت دادگاه سرنوشت

 

عشق برما حکم سنگینی نوشت

 

گفته شد دل داده ها از هم جدا

 

وای بر این حکم و این قانون زشت



عاقبت یک روز مغرب محو مشرق می شود

 

عاقبت غربی ترین دل نیز عاشق می شود

 

شرط می بندم زمانی که نه زود است و نه دیر

 

مهربانی حاکم کل مناطق می شود


دورم ز تو ای خسته خوبان چه نویسم؟

 

من مرغ اسیرم به عزیزم چه نویسم؟

 

ترسم که قلم شعله کشد صفحه بسوزد

 

با آن دل گریان به عزیزم چه نویسم؟


 
 

[+] نوشته شده توسط فرشاد در 11:15 | |







 

ای که بر لبهای ما طرح تبسم می شوی
دعوت ما بوده ای، مهمان مردم می شوی ؟!!!

از دلم تا لب ایوان شما راهی نیست

نیمه جانی است درین فاصله قربان شما

کجایی ای رفیق نیمه راهم
که من در چاه شبهای سیاهم
نمی بخشد کسی جز غم پناهم
نه تنها از تو نالم کز خدا هم

 


 
 

[+] نوشته شده توسط فرشاد در 11:12 | |







كوتاه اما ماندني

 

قانون عشق: يك پسر با يك نگاه از يك دختر خوشش مياد … و عشق از طرف اون شروع ميشه … تا جايي كه زندگيش رو پاي عشقش ميذاره … اما دختر باور نميكنه … چون يك چيزهايي ديده و شنديده … تا دختر مياد پسر رو باور كنه ، پسر دلسرد و خسته ميشه … ميره با يكي ديگه … بعد كه دختر تازه تونسته پسر رو باور كنه ميره طرفش … اما پسر رو با يكي ديگه ميبينه … اينجاست كه ميگه: حدسم درست بود … و اشتباهي رو ميكنه كه قبلا كرده بود ... و همه چيز از بين ميره.


ادامه مطلب

 
 

[+] نوشته شده توسط فرشاد در 20:49 | |







تنهایی

 

شاید این تنهایی

درفراسوی زمان

حسرت عشق تو باشد, شاید

شاید اما تنها

فصل نومید دل ساده من

در غم وصل تو باشد, شاید

شاید این تنهایی

لحظه ناب شکفتن باشد

شاید اما تنها

اشکی از جنس دل شب باشد

شاید این تنهایی

حکم صادر شده جرم دل من باشد

جرم من چیست مگر؟

دادگاه دل من برپاشد

حکم من صادر شد

ومن اینجا هرشب

خواب چشمان تو رامی بینم

 


 
 

[+] نوشته شده توسط فرشاد در 21:15 | |







 

وتوای عاشق, هرکجاهستی ,اینک به آسمان نگاه کن, مهتاب نگاهت رابه

نگاهش گره میزند

 


 
 

[+] نوشته شده توسط فرشاد در 21:13 | |







 


 
 

[+] نوشته شده توسط فرشاد در 22:28 | |







 

دل بر سر سایه گل بستن عشق است
در رخ غم عشق دیدن عشق است
دست در دست باد تا ناکجاآباد
در گذرگاه درد در بوی گل ,شکفتن ,عشق است

 


 
 

[+] نوشته شده توسط فرشاد در 22:26 | |







 

شعر هایی که نخواندم همه تقدیم تو باد/حرف هایی که نگفتم همه ارزانی تو


 
 

[+] نوشته شده توسط فرشاد در 22:16 | |







لیلی و مجنون

 

خدا مشتی خاک را بر گرفت. می خواست لیلی را بسازد، از عشق خود در آن دمید و لیلی پیش از آن که با خبر شود عاشق شد. اکنون سالیانی است که لیلی عشق می ورزد، لیلی باید عاشق باشد. زیرا خداوند در آن دمیده است و هرکه خدا در آن بدمد، عاشق می شود.

لیلی نام تمام دختران ایران زمین است، و شاید نام دیگر انسان واقعی !!!!

لیلی زیر درخت انار نشست، درخت انار عاشق شد، گل داد، سرخ سرخ ،گلها انار شدند، داغ داغ، هر اناری هزار دانه داشت. دانه ها عاشق بودند، بی تاب بودند، توی انار جا نمی شدند. انار کوچک بود، دانه ها بی تابی کردند، انار ناگهان ترک برداشت. خون انار روی دست لیلی چکید. لیلی انار ترک خورده را خورد ، اینجا بود که مجنون به لیلی اش رسید.

در همین هنگام خدا گفت: راز رسیدن فقط همین است، فقط کافیست انار دلت ترک بخورد.

خدا انگاه ادامه داد: لیلی یک ماجراست، ماجرایی آکنده از من، ماجرایی که باید بسازیش.

شیطان که طاقت دیدنه عاشق و معشوقی را نداشت گفت: لیلی شدن ، تنها یک اتفاق است، بنشین تا اتفاق بیفتد.

آنان که سخن شیطان را باور کردند، نشستند و لیلی هیچ گاه اتفاق نیفتاد.

اما مجنون بلند شد، رفت تا لیلی اش را بسازد ...

خدا گفت : لیلی درد است، درد زادنی نو، تولدی به دست خویشتن است

شیطان گفت : آسودگی ست، خیالی ست خوش.

خدا گفت : لیلی، رفتن است. عبور است و رد شدن.

شیطان گفت : ماندن است و فرو در خویشتن رفتن.

خدا گفت : لیلی جستجوست. لیلی نرسیدن است و بخشیدن.

شیطان گفت : لیلی خواستن است، گرفتن و تملک کردن

خدا گفت: لیلی سخت است، دیر است و دور از دسترس است

شیطان گفت: ساده است و همین جا دم دست است ...

و این چنین دنیا پر شد از لیلی هایی زود، لیلی های ساده ی اینجایی، لیلی هایی نزدیک لحظه ای.

خدا گفت: لیلی زندگی است، زیستنی از نوعی دیگر

چون سخن خدا بدینجا رسید ، لیلی جاودانی شد و شیطان دیگر نبود.

مجنون، زیستنی از نوعی دیگر را برگزید و می دانست که لیلی تا ابد طول می کشد. لیلی می دانست که مجنون نیامدنی است، اما ماند، چشم به راه و منتظر، هزار سال.

لیلی راه ها را آذین بست و دلش را چراغانی کرد، مجنون نیامد، مجنون نیامدنی است.

خدا پس از هزار سال لیلی را می نگریست، چراغانی دلش را، چشم به راهی اش را...

خدا به مجنون می گفت نرود و مجنون نیز به حرف خدا گوش می داد.

خدا ثانیه ها را می شمرد، صبوری لیلی را.

عشق درخت بود، ریشه می خواست، صبوری لیلی ریشه اش شد. خدا درخت ریشه دار را آب داد، درخت بزرگ شد، صدها شاخه، هزاران برگ، ستبر و تنومند.

سایه اش خنکی زمین شد، مردم خنکی اش را فهمیدند، مردم زیر سایه ی درخت لیلی بالیدند.

لیلی هنوز هم چشم به راه است چراکه درخت لیلی باز هم ریشه می کند.

خدا درخت ریشه دار را آب می دهد.

مجنون نمی آید، مجنون هرگز نمی آید. مجنون نیامدنی است، زیرا که درخت باز هم ریشه می خواهد.

لیلی قصه اش را دوباره خواند، برای هزارمین بار و مثل هربار لیلی قصه باز هم مرد. لیلی گریست و گفت: کاش این گونه نبود.

خدا گفت : هیچ کس جز تو قصه ات را تغییر نخواهد داد ،لیلی! قصه ات را عوض کن.

لیلی اما می ترسید، لیلی به مردن عادت داشت، تاریخ هم به مردن لیلی خو گرفته بود.

خدا گفت: لیلی عشق می ورزد تا نمیرد، دنیا لیلی زنده می خواهد.

لیلی آه نیست، لیلی اشک نیست، لیلی معشوقی مرده در تاریخ نیست، لیلی زندگی است.

لیلی! زندگی کن

اگر لیلی بمیرد، دیگر چه کسی لیلی به دنیا بیاورد؟ چه کسی گیسوان دختران عاشق را ببافد؟

چه کسی طعام نور را در سفره های خوشبختی بچیند؟

چه کسی غبار اندوه را از طاقچه های زندگی بروبد؟ چه کسی پیراهن عشق را بدوزد؟

لیلی! قصه ات را دوباره بنویس.

لیلی به قصه اش برگشت.

این بار نه به قصد مردن، بلکه به قصد زندگی.

و آن وقت به یاد آورد که تاریخ پر بوده از لیلی های ساده ی گمنام و ......


 
 

[+] نوشته شده توسط فرشاد در 22:14 | |







قصه تنهایی من

 

زندگی می رقصد

مثل یک قطره ی آب
بر بلور تن مهتابی شب


زندگی می پیچد
حول یک محور مغناطیسی
در فرو رانشی از عمق ازل تا به ابد

من که پیچک شده ام،
حول قد قامت سرسبز خدا می پیچم

سبدی می گیرم
و دعا می چینم
خوشه ای می افتد

حبه ای از جلوی چشم شما می گذرد
و نمی بینیدش

که از آرامش طوفانی چشمان تری
به زمین می غلطد.

ریشه ام می گندد
کرم بی ریشگی ات بر تن من می لولد
چندشم می گیرد
و به خود می پیچم

غنچه ام می خشکد
و زمستان تنت دور دلم می پیچد.

کاش فردای خدا
کسی از دختر کبریت فروش
قصه ی پیچک تنهای مرا می پرسید!

 


 
 

[+] نوشته شده توسط فرشاد در 22:9 | |







ای کاش

 

اي كــاش آهنگ محبت بودم و بــرايت آهنگ عشق را مي سـرودم.

اي كاش قطره ي اشك بودم و از چشمهايت جاري مي گشتم.

ولي افسوس كه نه آهنگ هستم ونه اشك چشمان پر مهرت.

ولي هرچه هستم تا آخـرين قطره خـوني كــه در رگ دارم

دوستـت دارم

 


 
 

[+] نوشته شده توسط فرشاد در 22:6 | |







عکس زیبای تو

 

وقتی کسی رو دوست داري. حاضری جون فداش کنی حاضری دنيا رو بدی فقط يک بار نگاهش کنی.


به خاطرش داد بزنی.به خاطرش دروغ بگی.............رو همه چيز خط بکشی حتی رو برگ زندگی.

وقتی کسی تو قلبته حاضری دنيا بد باشه........فقط اونی که عشقته عاشقی رو بلد باشه.

قيد تموم دنيا رو به خاطر اون ميزنی..........خيلی چيزا رو می شکنی تا دل اون رو نشکنی.

حاضری که بگزری از دوستای امروز و قديم.........اما صداشو بشنوی شب از ميون دو تا سيم.

حاضری قلب تو باشه پيش اون گرو..........فقط خدا نکرده اون يک وقت بهت نگه برو.

حاضری هر چی دوست نداشت به خاطرش رها کنی..........حسابتو حسابی از مردم شهر جدا کنی.

حاضری هر جا که بری به خاطرش گريه کنی..........بگی که مهتاجشی و به شونه هاش تکيه کنی.

وقتی کسی تو قلبته يک چيز قيمتی داری...........ديگه به چشمت نمياد اگر که ثروتی داری .

حاضری هر چی بشنوی حتی اگر سرزنشه.........به خاطر اون کسی که خيلی برات با ارزشه.

حاضری هر کی جز اونو ساده فراموش کنی..........پشت سرت هر چی ميگن چيزی نگی گوش کنی.

حاضری که بگذری از مقررات و دين و درس............وقتی کسی رو دوست داری معنی نميده ديگه ترس

بوسه بر عکست زنم ترسم که قابش بشکند

قاب عکس توست ولی شیشه عمر من است

بوسه بر مویت زنم ترسم که مویت بشکند

رشته موی توست ولی ریشه عمر من است

 


 
 

[+] نوشته شده توسط فرشاد در 22:5 | |







 

باز در پنجه ی تاریکی شب

سوز این سینه ی من حسرت تست

باز در سجده ی کفر آلودم

یادت ایمان مرا با خود شست

چشمت افسونگر احساس نیاز

رقصت احیاگر بی تابی هاست

هم در این خانه ی پر گشته ز آه

یاد تو علت بی خوابی هاست

باز هم وسوسه ی آغوشت

هست و پی در پی خواهشهایم

و چنین دانه ی انکار از تو

خود جواب من و چالشهایم

ای که احساس مرا می دانی

بگشا چشم خمار آلودت

تا ببینی که چه سوزانم من

از نگاه دل و جان فرسودت

وین همه راز که در شعر من است

همه از باور تو جوشیدست

کاش یکدم به کنارم آیی

ای که عشقت به دلم روییدست ...

 


 
 

[+] نوشته شده توسط فرشاد در 22:2 | |







 

درميان من وتو فاصله هاست

 

گاه مي انديشم

 

مي تواني تو به لبخندي اين فاصله را برداري

 

تو توانايي بخشش را داري

 

دست هاي تو توانايي آن را دارد

 

که مرا

 

زندگاني بخشد

 

چشمهاي تو به من مي بخشد

 

شورعشق ومستي

 

و تو چون مصرع شعري زيبا ،

سطر برجسته اي از زندگي من هستي

 


 
 

[+] نوشته شده توسط فرشاد در 22:1 | |







 

آرزویم این است

آرزويم اين است ؛ نتراود اشك در چشم تو هرگز ؛

مگر از شوق زياد

نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز ؛

وبه اندازه ي هر روز تو
عاشق باشي

عاشق آنكه تو را مي خواهد . . .

و به لبخند تو از خويش رها مي گردد

و تو را دوست بدارد به همان اندازه ؛

كه دلت مي خواهد

 


 
 

[+] نوشته شده توسط فرشاد در 22:0 | |



 

goldenlove16

فرشاد

goldenlove16

http://goldenlove16.blogfa.com

کلبه ی کوچک یه عاشق

کلبه ی کوچک یه عاشق

کلبه ی کوچک یه عاشق

دل بر سر سایه گل بستن عشق است

کلبه ی کوچک یه عاشق

قالب بلاگفا

قالب پرشين بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog